هر چه می نویسم پنداری دلم خوش نیست و بیشتر آنچه در این روزها نوشتم همه آن است که یقین ندانم که نوشتنش بهتر از نا نوشتنش . ای دوست نه هر چه درست و صواب بود ‘روا بود که بگویند ...و نباید که در بحری افکنم خود را که ساحلش بدید نبود‘و چیزها نویسم بی<<خود>>که چون <<واخود>>آیم بر آن پشیمان باشم و رنجور. ای دوست می ترسم - و جای ترس است - از مکر سرنوشت... حقا,و به حرمت دوستی,که نمی دانم که این که می نویسم راه<<سعادت>>است که می روم یا راه <<شقاوت>>؟ و حقا ,که نمی دانم که این که نوشتم <<طاعت>>است یا <<معصیت>>؟
آری ,این آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان راه نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست. (ZOR KHOSHM HARAKIT)
اى مهربان خداى ! احساس مى كنم خلائى در وجود خويش كان را نمى برد ز ميان ، جز پرستشت اى نازنين خداى ! احساس مى كنم كه بود در سرشتِ من سوزنده ، يك نياز داغ نياز را نزدايد ز سينه ام جز لذّت پرستش و جز نشئه وصال مخمورى مرا به جز اين مى ، علاج نيست مطلب عيان بود، به بيان احتياج نيست
اى مهربان خداى ! تو، راز جان و مايه سرمستى منى تو هستى منى در عمق فكر و پرده جانم تويى ، تويى آرام دل ، فروغ روانم تويى ، تويى هر جا نگاه مى دود، آنجا نشان توست روشنگر وجود، رخِ دلستان توست
+
نوشته شده در جمعه 8 خرداد1388ساعت 1 بعد از ظهر توسط امیر
|
تقلب کنید!!!
و عشق
+
نوشته شده در جمعه 18 اردیبهشت1388ساعت 7 بعد از ظهر توسط امیر
|
علی
شناخت علی ، " ذهنیت " است
و حب علی ، " احساس "
اما تشیع علی ، " عمل " است.
شیعه بودن تنها به معنای "دوستداری علی "
یا "شناخت علی " نیست،چرا که دوست داشتن
یک احساس است و شناختن یک امر ذهنی.
در صورتی که تشیع - به معنای پیروی کردن -
در حقیقت "عمل " است و حرکت.
بنابراین ،ممکن است کسی دوستدار علی باشد
تا حد عشق یا از علی تجلیل کند تا حد خدا ،و یا
حتی ممکن است کسی با علی آشنا باشد در حد
بزرگترین محققی که همه ی عمرش را وقف تحقیق
در زندگی علی کرده باشد و یا همچون کسی که با
علی در تمام عمر زیسته باشد اما در عین حال
" شیعه ی علی " نباشد!
+
نوشته شده در شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت 11 بعد از ظهر توسط امیر
|
روزگارما روزگار غریبی است که در آن عشق تمنای صداقت دارد
فردا روز دیگری است...و می توان هر لحظه و در هر جا عشق را
تجربه کرد و عشق را پایانی نیست ...عشق آغازی هم نداشت وپایان
فقط از آن ماست و من ،((ما)) فردا آغازی دوباره خواهیم کرد.
الهی به هر که نافرمانی کند تو بردباری
الهی تو باقی هستی و هر چیز نابود شونده
الهی تو امید پناه جویان هستی و امان ترسندگان
الهی تو فریاد رس فریاد زنان هستی
الهی راهنمایم هستی وقت سرگردانی
الهی توبه های ما را بپذیر
الهی وقت مصیبت زدگی ام امیدم باش که
جز تو امیدی ندارم
الهی برطرف کن غمهایمان را
الهی شروعم با توست ،انجامم هم با تو باشد
الهی می وصلم بچشان ،مرا فراموش مکن و
به دلم صفا ببخش
الهی کلید ورود به دل بندگانت را عطایم کن
الهی دارا هستم ولی گاهی ناشکری میکنم ببخش مرا
الهی مرا هم در جمع پاکان و بندگان خوبت قرار ده.
+
نوشته شده در دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 10 بعد از ظهر توسط امیر
|
تو کدوم کوهی که خورشید از تو دست تو میتابه
چشمه چشمه ابر ایثار توی سینه ی تو خوابه
تو کدوم خلیج سبزی که عمیق اما زلال
مثل آینه پاک و روشن مهربون مثل خیال
تو به قصه ها شبیهی ساده اما حیرت آور
شوق تکرار تو دارم وقتی می رسم به آخر
تو پلی پل رسیدن توی گردابه ی تردید
منو رد می کنی از روت منو می بری به خورشید
+
نوشته شده در پنجشنبه 3 اردیبهشت1388ساعت 2 بعد از ظهر توسط امیر
|
از برگ گل کاغذ سازم
نامه ای شیرین می پردازم
می نویسم از عشقم رازم
کای نو گل من
بعد از سلام به دلدارم
اولا خیلی دوست دارم
دوم دیده به راهت دارم
برگرد به دمم
ماشین سواری سواری سواری
خوبه به شرطی چو من پر در آری
سوی نگارت یه هو سر در آری
با بی قراری
رویش ببوسی بخندی به غمها
با او بگویی ز عشق و تمنا
چیزی نکوتر نباشد تو دنیا
از عشق و رویا
در پایان از خدا می خوام
که تو را نگه داره برام
تو را دوس دارم با عشق تمام
دوست دارم
+
نوشته شده در شنبه 29 فروردین1388ساعت 1 بعد از ظهر توسط امیر
|
چه دنیاییه؟!
چه دنیاییه؟!
موافقی با من ؟!
نمی دونم
راستش وقتی فکر می کنم گیج می شم هممون تو این
دنیا داریم سر و کله می زنیم هر کی یه نوعی و یه
جوری.همه شاید طعم شکست رو چشیدیم بازم هر کی
یه نوعی و یه جوری . و برا خودمون هم دلیلها و یا
توجیهای محکم خودمون رو داریم که هیچ منطقی و
هیچ دوست دلسوزی نمی تونه متقاعدمون کنه که شاید
ما در اون مورد اشتباه فکر می کنیم .یه لحظه صبر
کنین من رو متهم به بدبینی نکنین که اول چرا به شکست
اشاره کردم
بعد از ۱۰ دقیقه
الان بعد از گذشت این چند دقیقه به این فکر می کنم
که آیا من واقعا آدم بدبینی هستم ؟!بازم نمی دونم .
برسیم به حرفم ،همچنین پیروزیهایی رو هم بدست آوردیم
ولی اینبار یه فرقه کوچیک با شکستامون داره
اونم اینکه تو فکرمون جز این نیست که (من تنهایی و
با تواناییم این پیروزی مهم رو بدست آوردم ) یعنی
کلا چیزی به نام شانس ،یا یک دوست مهربون و
فداکار و یا یک همکار مثبت رو قبول نداریم و جز
" من " به هیچ چیز دیگری اجازه نمی دیم که شریک
در بدست آوردن پیروزی مون باشه هر چند شاید این
پیروزی اونقدر هم مهم و بزرگ نباشه .
الان که خوب فکر می کنم باید عنوان مطلب رو عوض
کنم به نظرتون چی بذارم خوب می شه ؟
چه آدمایی هستیم؟!
+
نوشته شده در سه شنبه 25 فروردین1388ساعت 2 بعد از ظهر توسط امیر
|
خوارم اگر از خواری ،خوارم تو مپنداری
دانم که مرا با گل یکجا تو نگه داری
گل را تو به (بهتر) آن گویی کز عشق معطر شد
آن گل که فقط گل بود در حادثه پرپر شد
سودای تو را دارم من از دل و از جانم
گویند که پیدا کن خود را و تو را با هم
گفتند که پیدا هست در هر نفس عالم
پیداست و من پنهان ،من در تن ،او در جان
یکآن نظری کردم در خود گذری کردم
دیدم که نه در دوری نزدیکتر از نوری
در راه عبور از خود من این همه دور از تو
یک عمر نیندیشم هیهات در خویشم
چشم است که بینا نیست در عشق که اینها نیست
+
نوشته شده در یکشنبه 23 فروردین1388ساعت 1 بعد از ظهر توسط امیر
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت 10 بعد از ظهر توسط امیر
|
آرامیدن
مرا کسی نساخت ،خداساخت ؛نه آنچنانکه "کسی می خواست " که من کسی نداشتم ،کسم خدا بود،کس بی کسان.
او بود که مرا ساخت،آنچنانکه که خودش خواست .من یک گل بی صاحب بودم .مرا از روح خود در آن دمید و بر روی خاک و روی آفتاب ،تنها رهایم کرد ."مرا به خودم وا گذاشت".عاق آسمان!
کسی هم مرا دوست نداشت ؛به فکرم نبود.وقتی داشتند مرا می آفریدند ،می سرشتند،کسی آن گوشه خداخدا نمی کرد...
وقتی خداوندخدا آشکار کرد که :(( بر آنم تا برای خویش جانشینی در زمین بسازم بر گونه ی خویش .))،پشتم لرزید!خداوند خدا ذرات را فرا می خواند ،ناگهان همه ی ذرات به هیجان آمدند ،خروش برداشتند ،هنوز شب بود پایان نخستین شب .پیش از آن نه شبی بود و نه روزی ؛نخستین شب داشت پایان می گرفت. ذرات پراکنده به صدای فرشتگان بهم برآمدند و گرد هم آمدند و در یک چشم به هم زدن ،صف اندر صف ،زانو به زانوی هم ،پشت در پشت یکدیگر نشستند .مجلسی بود !
چه چشمی را یارای دیدن آنست؟!چه خیالی را قدرت تصور آنست؟!شکوه و عظمتی که در عدم نیز به سختی می گنجید !سکوت بود و سکوت،تپیدن بود و تپیدن،انتظار بود و انتظار!ناگهان صدای زلزله مانندی که عدم را به رعشه افکند از جایگاه نور برخاست:
((من پروردگار شما ، خداوندگار شما نیستم؟))
ذرات یک صدا:چرا!ـچرا! این چرا از عمق نهاد هر ذره ای برخاست.من از هیجان سر در پیش نهاده بودم و آرام می گریستم.ذره ای خرد ، در پهلوی چپم ،همچون سپند بر آتش بیتابی می کرد.
خداوندخدا به نوشتن آغاز کرد .در هر ذره ای می نگریست و سپس بر لوح سبز چیزی می نوشت .نوبت من شد.ناگهان تمام هستیم گرم و روشن شد.دیدم خداوندخدا در من می نگرد .نگاهش را از من برگرفت و بر صفحه ی لوح افکند .قلم را برآن نهاد ،چهره اش آرام بود و حالتی داشت که در نوشتن های دیگر داشت.دلم می تپید و ماندن را برایم دشوار کرده بود . ناگهان قلم را نگاه داشت .موجی بر سیمای روشنش دوید.سربرداشت و باز در من نگریست،لحظه ای،لحظاتی!بر من قرنی گذشت.نگاهش از چهره ی من به سمت چپ لغزید ،بر روی ذره ای که از آغاز در کنار من آرام نداشت .دوباره نگاهش را از او برگرفت و در من دوخت،اندک اندک احساس کردم که ما هر دو را به یک نگاه می نگرد .عالم از شگفتی سکوت کرده بود و ماجرا را می نگریست.ناگهان لبخند خفیفی همچون...(چگونه بگویم؟)برلبهای خداوند نشست .نگاهش را در عمق ذاتم گرم تر و روشن تر یافتم.چهره اش چهره ی پدر مهربانی بود که بر شیطنت فرزند سرکش اما دوست داشتنیش پوشیده می خندد و پنهانی کیف می کند با همین سیما و لبخند چشمش را به لوح سبز دوخت و به نوشتن آغاز کرد.لبخندش هر لحظه سیراب تر و اسرار آمیزتر می شد.قلم زرین بگونه ی بدیعی بر لوح می گذشت ،اندیشه های رنگین و خاطره های شگفت آینده که در درون خداوند می گذشت بر پیشانی روشن و پر از قدس وی پرتوی مرموز و بیقرار افکنده بود اما من هیچ نمی دانستم ،هیچ نمی شناختم ،تنها یک احساس بودم ،اینکه هیچ چیز را احساس نمی کنم .
آنگاه خداوندخدا ،باقلم ذرینش نامها رابه من تعلیم داد .احساس کردم که گنجینه تمام کائنات شده ام .روح خداوندخدا درجانم،امانت او بر پشتم،قلمش در دستم ؛کائنات در برابرم به رکوع،ملائک در پیش پایم به سجود و من در ملکوت خداوند ،آزاد و بر کناره ی دریای اسکیس ...سایه ی فره اهورایی بر بالای سرم افراشته و بالهای نرم جبریل در زیر پایم به مهر گسترده.
اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است.هرگل سرخی بر دلت داغ آتشی است.دربهشت همه ی زیبایی ها،کامها و رهائی ها،بر لب نهرهای سرشار شیر و عسل ،تنها دیدن و تنها آشامیدن و تنها نشستن برزخی زیستن است .با دردها و زشتی ها و ناکامی ها آسوده تر می توان "تنها"ماند ،بی همدرد ،بی غمگسار ،بی دوست.این خود یک نواختن دوست است . یک ((مهربان بودن)) با اوست.در دردها دوست را خبر نکردن خود یک عشق ورزیدن است .تقیه ی درد زیباترین نمایش ایمان است.به محبت خلوصی می بخشد که سخت شیرین است . رنج تلخ است اما هنگامی که تنها می کشیم تا دوست را به یاری نخوانیم ،برای او کاری می کنیم و این خود دل را شکیبا می کند ،طعم توفیق می چشاند .
اما در بهشت چگونه میتوان تنها بود؟در بهشت،آن همه زیبائی ها ،آن همه نعمت ها ،آن همه پاکی و خوبی و شیرینی و شربت و شراب و مستی و آزادی و کام و خوشبختی...؟چگونه می توان دوست را خبر نکرد؟!چگونه می توان غیبت او را و تنهائی خویش را کشید؟ هنگامی که راه سفر در پیش پای مشتاقی باز می شود ،بی همسفری سخت است.
((پروردگار مهربان من ، از دوزخ این بهشت رهایی ام بخش!در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصل رنجزای گسترده ای . در هراس دم می زنم ،در بیقراری زندگی می کنم و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است . این حوران زیبا و غلمان رعنا همچون مائده های دیگر برای پاسخ نیازی در من اند ،اما خود من بی پاسخ مانده ام .
من در این بهشت ،همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.تو قلب بیگانه را می شناسی زیرا خود در سرزمین وجود بیگانه بوده ای !کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم.))
دردم درد " بیکسی " بود.
+
نوشته شده در شنبه 24 اسفند1387ساعت 7 بعد از ظهر توسط امیر
|
شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند فرشته پری به شاعر داد و شاعر شعری به فرشته شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه ی عشق گرفت.
خدا گفت :دیگر تمام شد دیگر زندگی برای هر دو تان دشوار می شود زیرا شاعر ی که بوی آسمان را بشنود زمین برایش کوچک است و فرشته ای که مزه ی عشق را بچشد آسمان براش تنگ است.
وواقعا چه دلتنگی عجیب و زیادی
از این کوچک زندانی که بزرگ و رنگارنگ جلوه می کند.
+
نوشته شده در جمعه 2 اسفند1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط امیر
|
دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد
چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد
آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت
آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد
اشک من رنگ شفق یافت ز بیمهری یار
طالع بیشفقت بین که در این کار چه کرد
برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد
: ساقیا جام میام ده که نگارنده غیب
نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد
آن که پرنقش زد این دایره مینایی
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد
+
نوشته شده در جمعه 18 بهمن1387ساعت 0 قبل از ظهر توسط امیر
|
خيلي سخته آدم بخواد با يكي درددل كنه و هيچ كسو نداشته باشه خيلي سخته منتظر باشي يه نفر بفهمه چته و هيج وقت هيچكس حتي سؤالم نكنه خيلي سخته به ديگران بفهموني دوسشون داري در حاليكه اون اصلا دوست نداره خيلي سخته غرورتو جلوي همه بشكني و كسي ارزش كارتو ندونه خيلي سخته محتاج نگاه و لبخند كسي باشي و اون اصلا متوجه حضور تو نباشه خيلي سخته چيزيو كه آرزوشو داري بدي تا ديگران دركت كنن خيلي سخته زندگي كني و منتظر لحظه ي مردنت باشي تا فك كني جاي خاليت احساس ميشه
هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم
اگر چه هیچ کس نیومد
سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش
طاقت بیار و مرد باش
اگر بیای همون جوری که بودی
کم میارن حسودا از حسودی
اما خودم پر شدم از گلایه
چیزی ازم نمونده جز یه سایه
سایه ای که بدون عشق و امید
همیشه محتاج به نور خورشید
+
نوشته شده در پنجشنبه 12 دی1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط امیر
|
هر چه می خواهد دل تنگت بگو
خیلی وقت است که توی فکرم یه چیزایی جرقه خوردند و می خوام که در موردش حتما حتما یه مطلبی رو بنویسم در مورد دوست داشتن،یا عشق یا ازدواج یا همچین عنوانهایی یا جور دیگه ای براتون بگم در مورد الویتامون ،انتخابامون ،معیارامون برا همه چی علی الخصوص برا دوست داشتن ،عشق و یا باز ازدواج .
ولی راستشو بخواین هنوز به جمع بندی نرسیدم و مطالبم هم هنوز تا حدودی ناقص اند و البته هر چی که بنویسم فقط و فقط نظر شخصیه و به کسی بر نخوره هر چند اگه به کسی هم برخورد می تونه یه کم جاشو عوض کنه که بهش بر نخوره یا حتی اگه ناراحتش کرد یه لیوان آب خنک حتما بخوره چون ممکنه تلخ بنویسم یعنی مطمئنم که تلخ از آب در میاد .
+
نوشته شده در یکشنبه 3 آذر1387ساعت 12 بعد از ظهر توسط امیر
|
عشق یا....
یک شرکت برای پذیرش کارمند تصمیم می گیره که یه سوال مطرح کنه
تا هرکی بهترین پاسخ رو داد انتخاب شه .می دونی سوال چی بود ؟!
(فکر کنید تو یه شب بارونی دارید با ماشینتون می ریدخونه .می رسید
به یه ایستگاه اتوبوس که ۳ نفر اونجا منتظره اتوبوسند:یه پیرزن بیمار،یکی
از بهترین دوستای قدیمیتون و دختری که سالهاست آرزوی رسیدن بهش رو
داشتین و یهو اینجا می بینینش .اجازه دارین فقط یه نفر رو سوار کنین.
کیو سوار ماشین می کنید؟؟؟
می دونین برنده ی مسابقه چه جوابی داده بود ؟
ماشیو می دم به دوستم تا پیرزن بیمار رو به دکتر برسونه و خودم با اون
خانوم منتظر اتوبوس می شم.
جواب رو هم گفتم ولی هر کی رو که بیشتر از همه دوسش دارین راست
بگین و اون نظری که در ابتدا به ذهنتون اومد بگین نترسین همتون استخدام
اول اگه بشه سعی می کنم خودم پیاده شم اون پیر زنه با پزشکرو سوار کنم.... اگه نمی شه فقط یکی اجازه هست . .. اون پزشکرو سوار می کنم به دو دلیل اول اینکه پزشکه و می تونه جون خیلیای دیگه رو هم نجات بده و شاید بتونه زنده بمونه و برگرده جون اون پیر زنه که دل حال مرگه هم نجات بده ... و بعدم به خاطر اینکه فکر می کنم بهش مدیونم و باید دینم رو بهش عدا کنم اینکه چرا فردی که درون رویاهام بوده و قصد ازدواج باهاش داشتم رو انتخاب نکردمم به این دلیله که من تا حالا با اون توی رویاهام زندگی کردم از این به بعدم توی رویاهام باهاش زندگی می کنم تا بمیرم و بهش برسم ...من می تونم توی رویا با اون زندگی کنم ولی شاید کسای دیگه ای باشن که بدون وجود اون پزشک نتونن زندگی کنن...!!!
لازم به ذکر است که اگه داستان یا مسابقه را کامل بخونیداشاره ای به پزشک نشده
است ولی بازم از نظرحقیقی و پاکی که دادی ممنونم و برات آرزوی بهترین ها رو دارم .
شماره ام رو به پسر (دختر) مورد علاقه ام میدم با دوستم سلام احوال پرسی و معذرت خواهی میکنم برای پیرزن به خرج خودم تاکسی میگیرم و با عجله می رم پی کارم!
خوب ناراحتی نداره اینم یه نظریه .مزاحم کارت نمی شم عسلی آن اسکای دات بلوقفا دات کام.
+
نوشته شده در سه شنبه 7 آبان1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط امیر
|
انتظار
در حصار این زمان
با نگاه دیگران
من همان یه رهگذر
می روم و می روی
من به سوی او و تو
تو همان خود منی
عاشقانه زیستن
دوستی جاودان
شعرهای من فقط
حرفهای بی مقام
من تو را صدا کنم
تو برای دیگران
من تو را نگاه کنم
چشمهای تو کجا؟
من در آرزوی تو
آرزویت ای محال.
گفتمت خود منی
آری ای سکوت من
تو خود خود منی
تنهای بی سوار
انتظار و انتظار .
+
نوشته شده در شنبه 4 آبان1387ساعت 10 بعد از ظهر توسط امیر
|
دوتا عكس جيك تو جيك
سلام
دوتا عكس كه به نظرم جالب اومد گذاشتم لطفا شما هم نظرتون رو بدين
+
نوشته شده در دوشنبه 29 مهر1387ساعت 10 بعد از ظهر توسط امیر
|
هیچوقت با فکر اینکه عشق مهمترین چیز است، وارد زندگی نشوید
چطور با فرد مناسب خود ازدواج کنیم
پیدا کردن زن یا مرد ایدآل اصلاً کار ساده ای نیست. وقتی فکر میکنید که فرد ایدآل خود را پیدا کرده اید، هنوز هم ممکن است تردید داشته باشید. شک داشتن به کسی که می خواهید با او ازدواج کنید، نه تنها کاملاً نرمال و طبیعی است، بلکه کاملاً سالم است.
خوشبختانه احتمالاً تا الان می دانید که نباید با کسی که بیش از حد مشروب می خورد، بیش از حد الواتی می کند، بیش از حد کار می کند، بیش از حد لاف می زند، معتاد است، بی وفا است و خیانت می کند، خشن و بیرحم است یا صادق نیست، ازدواج کنید.
اگر همسر آینده تان عاری از این صفات است و هنوز هم در ازدواج با او شک دارید، حتماً این مقاله را دنبال کنید. ما به شما کمک می کنیم که ببینید آیا این تردیدهایتان منطقی است و ارزش توجه دارد یا نه یا اینکه فقط بدون هیچ دلیل منطقی نگران هستید.
خوشبختی و حمایت احساسی
گرچه انتظار داشتن اینکه همسرتان همیشه و در همه حال شما را شاد کند، کمی غیرمنطقی است اما اگر همسرتان، مرد/زن ایدآل و مناسب شما باشد، خود به خود موجب شادی شما می شود و به شما حس قدرت در زندگی می دهد.
- وقتی احساس کنید که کسی هست که از رشد احساسی و عقلانی شما حمایت کرده و در این راه تشویقتان می کند، آنوقت است که می فهمید با فردی مناسب خود ازدواج کرده اید. خواست فرد ایدآل شما این است که از نظر احساسی سالم باشید و بتوانید روی پاهای خودتان بایستید. وقتی با فرد مناسب خود باشید، احساس بسیار خوبی درمورد خودتان خواهید داشت و حس اطمینان و امنیت خواهید کرد.
- فرد ایدآل شما هیچوقت منفی گرا، خودخواه، کم مایه و سست، ساکت، خجالتی، انتقادی، یا شلخته نیست. چرا باید وقتتان را با یک نادان بگذرانید؟
محبت، عشق و سکس
اهمیت زیادی دارد که کسی که با او ازدواج می کنید کسی باشد که با شما تفاهم داشته باشد و درمورد مسائل جنسی و عشقی، نیازها و خواسته های شما را درک کند.
- اگر همسر آینده تان "دوستت دارم" را نه فقط زبانی بلکه با اعمال محبت آمیز نشان دهد، می فهمید که می خواهید با فرد مناسبی ازدواج کنید. اعمال محبت آمیز به چیزهایی مثل این گفته می شود: اینکه وقتی خسته اید بفهمد، روز تولدتان را به یاد داشته باشد، دوست داشته باشد که وقتش را با شما بگذراند، به حرفهایتان گوش کند، به شما احترام بگذارد، وقتی دیر کردید به شما زنگ بزند، به شما محبت کند، اگر چیزی را نفهمیدید، درمقابلتان صبور باشد. موقع سلام و خداحافظی ببوسدتان، بدون هیچ دلیلی در آغوشتان بگیرد.
- اگر از نظر جنسی با همسر آینده تان تطابق داشته باشید، آنوقت می فهمید که می خواهید با فرد مناسبی ازدواج کنید. اگر هر دو شما به صمیمیت جنسی به شکل متفاوتی نگاه کند یا امیال جنسیتان متفاوت باشد، رابطه زناشوییتان به خطر می افتد.
- فرد مناسب برای ازدواج کسی است که دوستش داشته باشید و دوست شما باشد. او از گذران وقت با شما لذت می برد. اگر شما دو نفر با هم دوست نباشید، عشق و ازدواج شما خیلی زود محو خواهد شد.
- فرد مناسب برای ازدواج مهربان، باملاحظه و مودب است. مسائل پیش پا افتاده زندگی مثل گفتن "متشکرم" یا باز کردن در شاید قدیمی به نظر برسد اما نشان دهنده میزان احترام و علاقه و مهربانی فرد به شماست.
ارتباط، اهداف، و ارزش ها
شما و فرد مناسب شما برای ازدواج، اهداف و ارزشهای یکسانی دارید.
- داشتن علایق و نظرات مختلف اشکالی ندارد فقط به شرط اینکه درمورد عدم تفاهم در آنها به تفاهم رسیده باشید. بااینکه ممکن است همیشه با یکدیگر هم عقیده نباشید، صحبت کردن با فرد مناسب برای ازدواج همیشه جالب است وهیچوقت خسته تان نمی کند. او افکار و عقاید خود را طوری با شما مطرح می کند که ناراحتتان نکند.
- فرد مناسب برای ازدواج با درک اینکه تنها مسئله ثابت در زندگی، تغییر است، دوست دارد درمورد مسائل و مشکلات زندگی هم قبل و هم بعد از ازدواج با شما صحبت کند.
- فرد مناسب برای ازدواج شما را تشویق می کند که با تغذیه سالم و ورزش برای داشتن سبک زندگی سالمتر، تصمیم بگیرید. او برای توازن بخشیدن به کار و زندگی فردی شما، همراه و همگام با شما کار می کند.
- اینکه شما تنها کسی باشید که باید خانه را مرتب کند و از بچه ها مراقبت کند، دیگر خیلی قدیمی شده است. مرد مناسب شما در این مسئولیت ها خود را با شما شریک می داند.
- پیدا کردن فرد مناسب برای ازدواج به این معنا نیست که دیگر هیچ مشکل و اختلافی با هم نخواهید داشت. اما با فرد مناسب برای خود دیگر مطمئن هستید که می توانید به همراه هم مسائل و مشکلات را بررسی کرده و طوری آنها را حل کنید که هیچ صدمه این به ازدواجتان وارد نشود.
اعتماد و صداقت
فرد مناسب برای ازدواج، با شما صادق و روراست است.
- فرد مناسب برای ازدواج به شما اعتماد دارد و تلفن ها و استفاده شما از کامپیوتر را کنترل نمی کند، مدت زمانی که با دیگران می گذرانید را محدود نمی کند. وقتی همسر آینده تان سعی نکند که شما را از دوستان و خانواده تان جدا کند، آنوقت می فهمید که فردی مناسب برای ازدواج است. فرد مناسب برای ازدواج هیچوقت نمی خواهد که زندگی شما را کنترل کند، بلکه می خواهد زندگیش را با شما تقسیم کند.
- با فرد مناسب برای ازدواج هیچوقت نباید لازم باشد که از حریم شخصی خود دفاع کنید. وقتی از شما درمورد ساعتی که نیاز دارید به تنهایی بگذرانید سوال نشود، می فهمید که فرد مناسب برای خود را پیدا کرده اید.
- فرد مناسب برای شما به شما اطمینان دارد و جاسوسی شما را نمی کند. اگر قرار باشد هر حرکت خود را توجیه کنید، زندگی واقعاً سخت می شود.
پرچم های قرمز در روابط
اگر متوجه شدید که مسائل و مشکلاتی در روابطتان وجود دارد، به راحتی از آنها نگذرید و به هیچ وجه فکر نکنید که این مشکلات اهمیت زیادی ندارند یا با گذر زمان درست می شوند و طرفتان عوض می شود. برای داشتن یک ازدواج موفق، به چیزهایی فرای عشق نیاز دارید.
+
نوشته شده در یکشنبه 28 مهر1387ساعت 11 بعد از ظهر توسط امیر
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 10 مهر1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط امیر
|
بی خوابی
سلام
شب بی خوابی به سرم زده بود اصلا نمی تونستم که بخوابم نمیدونم چرا ؟به همه چی و همه کس هم فکرم سر زد ولی بیشتر از همه پیش یه نفر بود .اصلا نمی دونم چه جوری شده بود که از سرم بیرون نمی رفت .باهاش تو دلم و ذهنم حرف می زدم آخه نه که شب بود و وقت خواب نم تونستم که با صدای بلندی باهاش حرف بزنم اصلا روز هم اگه بود باز نمی شد تابلو بود دیگه نه ؟خلاصه من بودم یه دنیا دلتنگی و بی قراری و هزارن حرف گفته و نگفته . بعضی و قتها هم باهاش تو خیالم تنها می شم و بهش چیزایی می گم از خودش براش می گم و اون هم بدون اینکه ازم خسته بشه به حرفام گوش می کنه . آخرشم خودمم که خسته شدم و خوابم گرفته بود .شب فقط صدای تیک تیک ساعت اتاق خوابمون رو می شنیدم و صدای زوزه ی باد که از لوله ی آبگرمکن آشپزخونه می آمد .هی جامو عوض می کردم و اینور اونور می شدم که خوابم بگیره ولی انگار نه انگار .ولی از اینا که بگذرم به خاطر همینه که بیشتر از همه دوست دارم و عاشقتم بیشتر از دوستم رضا،بیشتر از معلمایی که داشتم ،حتی بیشتر از مامان و بابام .این تو بودی که شب وقتی بی خوابی سرم زده بود پیشم بودی و می تونستم که باهات حرف بزنم تو مهربونتر از همه کس و همه چیز هستی برام ای خدای مهربون.
دوست دارم .
خداجون به خاطر همه ی اون چیزایی که ازت خواستم و تو به من دادی شکر.خدا جون به خاطر همه ی اون چیزایی که ازت خواستم و تو ندادی بازم شکر.
خدای من به خاطر همه اون چیزایی که من در آینده ازت خواهم خواست و تو به من خواهی داد یا نخواهی داد شکر.خدای من به خاطر همه ی اون چیزایی که من عقلم بهش قد نمی ده که ازت بخوام و تو خودت خواهی داد یا نخواهی دادم شکر .
و حرف آخر :خدای من به خاطر مادر و پدری که به من دادی شکرت.
+
نوشته شده در دوشنبه 8 مهر1387ساعت 1 بعد از ظهر توسط امیر
|
عشق را زیر باران باید جست
دوست را زیر باران باید دید
+
نوشته شده در یکشنبه 7 مهر1387ساعت 0 قبل از ظهر توسط امیر
|
گل سرخ زیبا می شکفد چون تلاش نمی کند نیلوفر باشد. و نیلوفرها اینگونه زیبا می شکفند چون چیزی از افسانه ی شکفتن گلهای دیگر نمی دانند همه چیز در طبیعت زیباست چون تمام پدیده ها آزاد از رقابت اند هیچ یک نمی خواهد دیگری باشد همه به راه خود می روند نکته همین جاست! خود باش و از یاد مبر هر کار کنی نمی توانی غیر از خود باشی. تمام دست و پا زدن ها عبث است. تنها وتنها مجبوري خودت باشي
+
نوشته شده در چهارشنبه 3 مهر1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط امیر
|
How do you Interpret Love??
Once a Girl when having a conversation with her lover,asked
Why do you Like me...? Why do you Love me...?
I can't tell reason...But i really Like you
ِYou can't even tell me the reason...How can you you like me?
How can you say you Love me?
(چطور می تونی بگی عاشقمی؟)
I really don't know the reason ,but I can prove that i love you.
Proof?No! I want you to tell me the reason .
Ok...Ok!!! Erm...Because you are beautifull.
باشه...باشه!!!میگم...چون تو خوشگلی.
Because your voice is sweet.
(صدات گرم و خواستنیه)
Because you are caring
Because you are loving
Because you are thoughtful
Because of your smile
(بخاطر لبخندت)
The Girl felt very satisfied with the lover's answer
Unfortunately,a few days later,the lady met with an accident and went in Coma.
The Guy then placed a letter by her side
(پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون)
Darling ,Because of your sweet voice that I love you , Now can you talk?
No! Therefore I can not love you .
Because of your care and concern that i like you Now that you can not show them .
Therefore Ican not love you, because of your smile ,because of your movements that I love you.
If I love needs a reason,like now, There is no reason for me to love you anymore
Does love need a reason?
(عشق دلیل می خواد؟)
No! Therefor!!...I still love you
+
نوشته شده در جمعه 29 شهریور1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط امیر
|
جنگل بدون ریشه
دانلود آهنگ جدید سیاوش قمیشی به نام (جنگل بدون ریشه)
+
نوشته شده در چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط امیر
|
خیلی وقت بود که دلم یادش نبوده که دله
خیلی وقت بود دیگه لالائی نگفته به همه
خیلی وقت بود که چشام یادش نبود گریه کنه
خیلی وقت بود که چشام یادش نبود که خودشو وا بکنه
خیلی وقت بود که به خاطر ندارم آسمونه خونه مون
خیلی وقت بود که چشام یادش نبود خورشیدمون چه رنگیه
نمی دونستم که خورشید از کجا بالا می یاد
به کجا می فروشه اول نورش
یا که خورشید توی آسمون اگه خسته بشه چیکارکنه
نمی دونستم که خورشید حرمت همسایش داره یا نه ؟
نمی دونستم که وقتی میرسه کنار ابرای سپید
آیا به ابرای آسمون سلام می ده یا نه؟
یا که پاروروی ابرای سپیدآسمون می گذاره و له می کنه
نمی دونستم که چرا خورشید آسمونمون
در جهت مقابلش پائین میره اگه که می خواست بره
پس چرا خورشیدمون اومده بود ؟ََ!
نمی دونستم رو بوم خونه مون چند تایی کفتر می یان و
چند تاییشون لونه دارن؟
یا چرا کبوتری ،دنبال یار خودش جفت خودش ،
از این درخت به اون درختی می پره
نمی دونستم چرا گنجشکا با هم می خونند
یا چرا ابرا باید گریه کنند
یا چرا پرستوها با همدیگه کوچ می کنند
نمی دونستم چراروز می یاد تموم می شه بعدم می ره
به جای اون روز سفید و نورانی
شب سیاه می یاد بیرون
نمی دونم که چرا تو آسمون ستاره ها پیدا می شند
یا چرا اصلا باید ستاره ها تو شب باشند ؟!
نمی دونستم چرا ستاره ها دور و بر ماه زیادند
شایدم ماه تو آسمون باشه" لیلی "ستاره ها
ستاره های دور و برش عاشق و دلداده باشند
مثل مجنون مثل فرهاد ،چند تایی هم تازه کاری
خیلی وقت بود که من هم یادم نبود دلی دارم
تو این دلم آسمونای بزرگی رو دارم
غافل بودم که من هم تو این دلم آسمونی داشته باشم.
وقتی که شب می رسید توی دلم
آسمون دل من سیاه می شد کدر می شد
اون حدی که سیاهی رو نمی تونستم که باور بکنم
مغلوب بودم به سیاهی می دونی چرا ؟؟
ماهی نبود توی دلم که آسمون دلم و روشن کنه
نور بیاره من و روشن بسازه امید بده
که منم زیر نورش بشینم و صفا کنم
فقط به اون نگاه کنم
هر وقتی که دلم گرفت یا نگرفت
با نور اون برم به جنگ سرنوشت
بیاد از آسمون و من و به نور خودش سوار کنه
من و با خود ببره من و در کنار خود جایی بده
اگه دستام رو تو دستاش بگیره
از نور و روشنایی دستای اون
منم یه نوری می گیرم
می شم واسش ستاره ای
عاشق و دلداده می شم
مثل مجنون مثل فرهاد،
ولی نه تازه کاری
یادم یه روز نوشتم که چشام یادش نبود گریه کنه
یادم یه روز نوشتم که چشام یادش نبود که خودش و وا بکنه
اما حالا که دارم می نویسم
چشمای من بارونیه خیس و تر
روی گونه هام داره اشکای من سر می خوره
چرا اینقدر می باره بارون هم یکی دوتاش خیلی خوبه
چند شبی هست که دارم آرزوی خواب می کنم
شب ها رو به یاد تو می گذرونم اما
روزاش تو بیداری خواب می بینم
خواب میبینم من و تو با همدیگه کنارهم
دست توی دست همدیگه
داریم می ریم به یه سفر
سفری بالای نور
سفری که گرد و خاکی نداره
سفری که وقتی آغاز بشه
ماه و ستاره های آسمون نمی تونند به گرد پامون برسند
سفری که خورشیدم جا می مونه
سفری که اسمش و " زندگی " گذاشته اند
یادم می یاد که توی خواب
دلم کمی آروم نداشت
بگی نگی می ترسیم
دل نگرون و مضطرب
از فردا که می خواست بیاد
اما بازم یادم می یاد که توی خواب
دیدم گرمای دستای تو رو
شنیدم از چشمای پر امید تو
عشق و محبت تو رو
توی خواب دلم کمی آروم گرفت .
وقتی که بیدار شدم رفتم جلوی آینه
وقتی که عکس تو آینه من و دید خندید
گفت به به چه عجب از این ورا
چی شده باز دوباره من به یاد تو افتادم
حتما بازم می خوای که من رو بشکنی
حتما می خوای بازم نصیحتم کنی
یه دفعه ساکت شد ،بعدچند دقیقه ای نگاه من
گفت به من فکر می کنم غصه داری
چشم و دلت اینو می گه
چشم و دلت همونی نیست که رفته بود عوض شده
خیلی هم عوض شده داره می درخشه چشم و دل تو
نورت کم و زیاد می شه
همچو ستاره ای که دور از ماهش .
+
نوشته شده در سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط امیر
|
آخه بی انصاف من که داشتم زندگیمو میکردم
می خوردم ،می خوابیدم،کارمو میکردم کمو
بیش هم خوش بودم نه که خوش خوش
ولی الکی خوش.
آخه بی انصاف من که هیچ فکرو ذکری نداشتم
،سرم تو کار خودم بود به هیشکیو هیچی
فکر نمی کردم خودم بودم و خودم ،داشتم
حال می کردم .
نمی دونم از کجا یهو جلوم در اومدی از کدوم
آسمون سر رسیدی اصلا با چی و برای چی
اومدی ،فقط اونوقت فهمیدم که کار از کار
گذشته بود ،" مبتلات شدم " " دچارت شدم "
اونقد که خوردوخوراکم تو شدی ،زندگیم تو
شدی ، کار کردنم برای تو شد ،خوشیم تو
شدی و خوش بودن تو ،فکرم تو شدی ،یادم
تو شدی ، رویام تو شدی ، خوابم تو
شدی ...
همینو می خواستی نه؟
به هدفت رسیدی مطمئن باش که الان همه چیم
تو شدی می شنوی همه چیم تویی.
آخه بی انصاف خودت بگو دیگه از جونم چی می
خوای؟
نکنه همون جونمو می خوای ؟
آخه جونم که قابل تو عزیزو نداره ، " جونمم
فدات " .
دیگه چی فکر می کنی که چیزی مونده ازم؟
دوست دارم و دوسم بدار فقط همین .
+
نوشته شده در شنبه 11 خرداد1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط امیر
|
همه نهي کردن منو از اين عشق و دوري از عشقت رو مي خواستن.
ولي من واستادم . بدون پناه، بدون ياور.
دوست داشتم تو اولين قطرات اشکم رو درک مي کردي
اون چيزي رو که تو وجودم بود.
دوست داشتم تو تمام نا باوري ها و تمام بايدها و نبايد ها باور مي کردي
دردي رو که روزها ، گوشه اين دل پنهون کردم و
با تمومه خاموشيم بفهمي که تو دلم غوغايي برپاست.
من شاخه خشکيده اي بودم که تو اوج نابودي که فقط به نبودن فکر مي کرد ،
يهو دستي ميومد و دوباره به بودن و موندن تو اين زمين
خوش خيال دعوتم کرد.
اون موقع که منتظره شنيدن صداي باد بودي ،
اون موقع که چشمت به تکون خوردن برگاي کوچه بود،
اون موقعی که داشتی به خودت و گذشته و آینده ی خودت فکر می کردی ...
من بي خبر از همه جا داشتم تو درياي عشقت دست و پا مي زدم؛
منتظر دستاي گرمت بودم تا نجاتم بدی.
هر چي با « تـــو» خنديدم ،
هر چي احساس کردم ،...
نميدونم کدوم آرزو، « تـــو» رو صدا کرد !
نميدونم کدوم خواهش ، معناي خواهش من شد !
نه بر چشمم نگه داری، نه بر رويم زنی لبخند.
نه می خواهی سلامی داری از من .
نه می خواهی سلامت را جوابی گرم دارم من.
نه يادم ميکنی تو ،نه می گويی که يادت مي کنم من.
نه از راهم روی، نه می خواهی که از راهت روم من .
نه می خواهی، نه می خواهی که خواهانت شوم من .
از اين گوشهء خاک که مردم را بزير ذره بين گيری
پس از ديدارشان بر رفتارشان خندی
يک قدم تا مرز ما ماندست ، همت می کنی ؟ خانه ی دل را مزين از صداقت می کنی ؟
من اگر با تو شوم ما غصه ها حل می شود مساله آسان تر از اين است ، دقت می کنی ؟
چشم هايت آيه ای روشن ز عشق و دوستی ست شب به شب در آينه آن را تلاوت می کنی ؟
واژه هايت مبهم و گنگ است . گيجم کرده ای اندکی شفاف تر از عشق صحبت می کنی ؟
+
نوشته شده در جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط امیر
|
سلام رسیدن بهار و عید سعید باستانی ایرانیان را به همه علی الخصوص
به دوستا ن عزیزم (گربه سیاه ،سارا و لیلا ،خاک،قاسم،گلناز،یه
آشنا،شیرین،داداش رضا،من تنهایم تنهاتر از تنها،مجید از پیام امام
حسین(ع)،حیفا،snowgirl،آیکا و علیرضای عزیزتبریک می گویم
و امید دارم که سال پرباری را داشته باشند .
+
نوشته شده در چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 10 قبل از ظهر توسط امیر
|
قانون
عمومى مرگ !
نـخست اشاره به قانونى مى كند كه حاكم بر تمام موجودات زنده
جهان است و مى گويد: ((تمام زندگان خواه و ناخواه روزى مرگ را خواهند چشيد))
گـرچه بسيارى از مردم مايلند، كه فناپذير بودن خود را فراموش
كنند، ولى اين واقعيتى است كه اگر ما آن را فراموش كنيم ، آن هرگز ما را فراموش
نخواهد كرد.
سـپـس : بعد از زندگى اين جهان، مرحله پاداش و كيفر اعمال شروع
مى شود((و شما پاداش خود را بطوركامل در روز قيامت خواهيد گرفت ))
سـپـس اضـافـه مى كند: ((كسانى كه از تحت تاثير جاذبه آتش دوزخ
دور شوند وداخل در بهشت گـردنـد، نـجـات يافته ، و محبوب و مطلوب خود را پيدا كرده
اند))
گـويا دوزخ با تمام قدرتش انسانها را به سوى خود جذب مى كند، و
راستى عواملى كه انسان را به سـوى آن مـى كـشاند جاذبه عجيبى دارند آيا هوسهاى
زودگذر، لذات جنسى نامشروع ، مقامها و ثروتهاى غيرمباح ، براى هر انسانى جاذبه
ندارد ؟!
در جـمـلـه بـعـد بحث گذشته را تكميل مى كند، مى گويد: ((و
زندگى دنيا چيزى جز تمتع و بهره بردارى غرورآميز نيست ))
مـهـم ايـن است كه جهان ماده و لذات آن هدف نهايى انسان قرار
نگيرد، وگرنه استفاده از جهان ماده و مواهب آن به عنوان يك وسيله براى نيل به
تكامل انسانى ،نه تنها نكوهيده نيست ، بلكه لازم و ضرورى مى باشد.
+
نوشته شده در شنبه 11 اسفند1386ساعت 2 بعد از ظهر توسط امیر
|
از عذاب جاده خسته ، نرسیده و رسیده
آهی از سر رسیدن نکشیده و کشیده
همه سر گردونیامو با تو عاشقانه گفتم
اسمی که اسم شبم بود با تو صادقانه گفتم
با تنم زخمی اگه بود بی رمق بود اگه پاهام تازه تازه با تو گفتم اگه کهنه بود دردام
تو تموم طول جاده که افق برابرم بود
شوق تو راه توشه من ، اسم تو همسفرم بود
منه دل شیشه ای هر جا هر شکستن که شکستم
زیر کوهبار غصه هر نشستن که نشستم
عشق تو از خاطرم برد که نحیفمو پیاده تو رو فریاد زدم آواز خون شدم تو رگ جاده
منه سرگردون ساده تو رو صادق می دونستم این برام شکسته اما تو رو عاشق می دونستم
+
نوشته شده در سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 2 بعد از ظهر توسط امیر
|